تبليغاتX
بیست و چند

 

هرانسانی محل تحقق معجزه ی الهی است . باید به این مهجزات فرصت تحقق داد.بسیار غمبار است دیدن اینکه مردم از زندگی ِ یکه و با شکوه،زباله میسازند . شکوه آفرینش در دامان آنهاست ،زیبایی آن را احاطه کرده ،خدا همه ی درها را به روی شکوه ،زیبایی،فیض و رستگاری بسته است .دیگر حتی روزنه ای هم باقی نمانده است . روزانه یک ساعت خلوت کن ؛چنان گویی تو هستی و تو .از این تو نیز بگذر و به یک خلا ء مطلق فکرکن . مراقبه یعنی قرار گرفتن در وضعیت فنا،فنای نفس ،فنای ذهن،فنای دلمشغولی ها و نگرانی ها . از اینکه تخلیه شوی و مستعد تجلی خداوند خواهی شد . کاملا تخلیه شو .گویی عدد صفر هستی . اندک اندک مشاهده خواهی کرد که تهی نیستی بلکه از خداسرشار شده ای و این خاصیت "عشق " است. << مسیحا برزگر >>
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم تیر 1388ساعت 17:34
توسط سلامت پور موضوع: |

 
بودا در هر يك‌ از سه‌ پاس‌ شبي‌ كه‌ به‌ روشن‌شدگي‌ مي‌رسد به‌ يك‌ دانش‌ يا شناخت‌ دست‌ مي‌يابد. در پاس‌ مياني‌ شب‌ به‌ شناخت‌ زادن‌ و از ميان‌ رفتن‌ موجودات‌ مي‌رسد و در آن‌ به‌ نظاره‌ مي‌پردازد. آنگاه‌ از خود مي‌پرسد كدام‌ علت‌ است‌ كه‌ از آن‌ پيري‌ و مرگ‌ برمي‌خيزد، و پي‌ مي‌برد كه‌ زاييده‌ شدن‌ علت‌ پيري‌ و مرگ‌ است‌ و با دنبال‌ كردن‌ نتيجه‌گيري‌ در اين‌ گونه‌ نسبتهاي‌ ميان‌ علتها مي‌بيند كه‌ زاييده‌ شدن‌، از وجود برمي‌خيزد و اين‌ هم‌ از رو آوردن‌ به‌ محسوس‌ براي‌ خشنود ساختن‌ حواس‌، يعني‌ دلبستگي‌. اين‌ دلبستگي‌ چگونه‌ پيدا مي‌شود؟ از تشنگي‌؛ و اين‌ خود از احساس‌؛ و اين‌ از تماس‌ برمي‌خيزد؛ و تماس‌ هم‌ از باقيمانده‌ي‌ شش‌ بنياد حس‌ برمي‌خيزد؛ و اين‌ از باقيمانده‌ي‌ نام‌ و شكل‌، يعني‌ منش‌ و شخصيت‌؛ و باز اين‌ نيز از باقيمانده‌ي‌ دانستگي‌؛ و دانستگي‌ هم‌ از نيروهاي‌ مؤثر در ناداني‌، يعني‌ از كردارسازها؛ و اينها هم‌ كه‌ جوانه‌هاي‌ هر گونه‌ وجود را در خود دارند، از ناداني‌ برمي‌خيزند. بدين‌سان‌ به‌ شناخت‌ قسمي‌ «زنجير عَلّي‌» مي‌رسد. پس‌ وجود ساخته‌ي‌ يك‌ زنجيرِعلّي‌ دوازده‌ حلقه‌اي‌ است‌. اينك‌ توضيح‌ كوتاه‌ دوازده‌ حلقه‌ي‌ زنجيرِعِلّي‌:


ادامه مطلب
+ نوشته شده در جمعه بیست و نهم خرداد 1388ساعت 10:43
توسط اسماعیلی موضوع: |
دو روز مانده به پايان جهان تازه فهميد كه هيچ زندگی نكرده است، تقويمش پر شده بود و تنها دو روز، تنها دو روز خط نخورده باقی بود.
پريشان شد و آشفته و عصبانی نزد خدا رفت تا روزهای بيشتری از خدا بگيرد، داد زد و بد و بيراه گفت، خدا سكوت كرد، جيغ زد و جار و جنجال راه انداخت، خدا سكوت كرد، آسمان و زمين را به هم ريخت، خدا سكوت كرد.
به پر و پای فرشته ‌و انسان پيچيد، خدا سكوت كرد، كفر گفت و سجاده دور انداخت، خدا سكوت كرد، دلش گرفت و گريست و به سجده افتاد، خدا سكوتش را شكست و گفت: "عزيزم، اما يك روز ديگر هم رفت، تمام روز را به بد و بيراه و جار و جنجال از دست دادی، تنها يك روز ديگر باقی است، بيا و لااقل اين يك روز را زندگی كن."
لا به لای هق هقش گفت: "اما با يك روز... با يك روز چه كار می توان كرد؟ ..."
خدا گفت: "آن كس كه لذت يك روز زيستن را تجربه كند، گويی هزار سال زيسته است و آنكه امروزش را در نمی‌يابد هزار سال هم به كارش نمی‌آيد"، آنگاه سهم يك روز زندگی را در دستانش ريخت و گفت: "حالا برو و یک روز زندگی كن."
او مات و مبهوت به زندگی نگاه كرد كه در گودی دستانش مي‌درخشيد، اما می‌ترسيد حركت كند، می‌ترسيد راه برود، می‌ترسيد زندگی از لا به لای انگشتانش بريزد، قدری ايستاد، بعد با خودش گفت: "وقتی فردايی ندارم، نگه داشتن اين زندگی چه فايده‌ای دارد؟ بگذارد اين مشت زندگی را مصرف كنم."
آن وقت شروع به دويدن كرد، زندگی را به سر و رويش پاشيد، زندگی را نوشيد و زندگی را بوييد، چنان به وجد آمد كه ديد می‌تواند تا ته دنيا بدود، می تواند بال بزند، می‌تواند پا روی خورشيد بگذارد، می تواند ....
او در آن يك روز آسمانخراشی بنا نكرد، زمينی را مالك نشد، مقامی را به دست نياورد، اما ...
اما در همان يك روز دست بر پوست درختی كشيد، روی چمن خوابيد، كفش دوزدكی را تماشا كرد، سرش را بالا گرفت و ابرها را ديد و به آنهايی كه او را نمی‌شناختند، سلام كرد و برای آنها كه دوستش نداشتند از ته دل دعا كرد، او در همان يك روز آشتی كرد و خنديد و سبك شد، لذت برد و سرشار شد و بخشيد، عاشق شد و عبور كرد و تمام شد.
او در همان يك روز زندگی كرد.
فردای آن روز فرشته‌ها در تقويم خدا نوشتند: "امروز او درگذشت، كسی كه هزار سال زيست!"

زندگی انسان دارای طول، عرض و ارتفاع است؛ اغلب ما تنها به طول آن می اندیشیم، اما آنچه که بیشتر اهمیت دارد، عرض یا چگونگی آن است.
امروز را از دست ندهیم، آیا ضمانتی برای طلوع خورشید فردا وجود دارد!؟
+ نوشته شده در جمعه بیست و دوم خرداد 1388ساعت 9:19
توسط هدایت زاده موضوع: |